تبليغاتX
یاس سفید
يه سال پيش يه همچين روزي ( نيمه ماه رمضان و تولد امام حسن ع ) من و همسري پيمان هميشگي زندگيمونو بستيم .

خيلي زود يه سال شد .

واي پارسال پر از دلهره و نگراني و استرس بودم . اين يه سال كمي بالا و پائين داشت اما مهم اين بود كه من حضور همسري رو كنارم داشتم . به عقيده من خيلي از مسائل سالهاي اول زندگي مشترك تجربه و چراغ راه سالهاي آتي زندگي هستند .

از خدا مي خوام اول از همه سلامتي و بعد هم نعمت و رحمتت خودش رو به من و همسري عطا كنه .

از خدا مي خوام اگه صلاح مي دونه تا سال ديگه همين موقع يه ني ني سالم و ناز به جمع دوتايي ما اضافه كنه .

آمين !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت   توسط یاسی   | 

سلام .

خوبین ؟ امروز قسمت مدیریت مطالب قبلی رو نگاه کردم دیدم اوه ه ه  ه ! مدت مدیدی است که به روز نشده !

نمی دونم چرا حال و حوصله ای برای نوشتن ندارم البته تا یه حدی می دونما . این شرایط پیش اومده دلیل کمی نیست ، اما ظاهرا چاره ای جز تحمل نیست .

اندر احوالات خودم هم باید بگم که در کنار کار بیرون از خونه همچنان مقاوم و صبور به امر خطیر خانه داری و رتق و فتق امور خانه می پردازم !

با این که سابقه کار خونه داشتم اما با گذشت زمان انگار تجربه ام بیشتر میشه و انجام دادن یه سری کارها و نحوه برنامه ریزیشون برام راحت تر میشه .

از بودن با همسری خرسند و خوشحالم و بحثهای گاه به گاهی هم که پیش میاد از طرفی نمک زندگی (نوعی توجیه ) و از طرفی کمک به شناختن بیشتر لایه های درونی همدیگه اس !

اینو واقعا جدی میگم چون تو زندگی مدام موارد تازه ای پیش میاد که لایه های نشناخته شده طرفین رو نشون میده .

امیدوارم که تمام دوستای وبلاگی خوب باشن چه اونایی که هنوز اینجا رو م یخونن و چه اونایی که منو فراموش کردن !

فعلا ً عزت زیاد !

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت   توسط یاسی   | 

نمی دونم چرا همش فکر می کنم همه امون توی یه خواب عمیقیم و اتفاقاتی که داره دور و برمون می افته فقط و فقط یه کابوسه و دیری نخواهد پائید و همه امون از این خواب بیدار می شیم .

واقعا نمی دونم چرا مستحق دیدن و آزمودن چنین روزهایی هستیم ، ما که همه یکصدا شده بودیم ، موجی بودیم خروشان در برابر نااهلان ! پس چی شد ؟

نمی خوام بگم خدا چشماشو بسته ، اما میخوام همه چیز رو واگذار به همون قدرت لایتنهاهی بکنم ، اونی که که هر وقت بنده هاش کم میارن قد علم می کنه و پشتشون محکم میاسته !

کاش این روزها می گذشت ، خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنیم ، کاش ادمها اینقدر دروغ نمی گفتن ، کاش ارزش انسانی ها زیر سوال برده نمی شد ، کاش حق و حقوق همه محفوظ و محترم می موند ، کاش .....

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت   توسط یاسی   | 

سلام

فکر کنم یه صد سالی می شه که اینجا ننوشتم . راستش از بس خونه عوض کردم از دست نامحرمان خسته شدم . تو این جابجایی ها هم کلی از دوستام منو گم کردم گرچه خیلی زحمت کشیدم برای اطلاع رسانی از آدرس جدید !

و اما .....

امروز تولد اینجانبه !

برای همین اومدم تا یه قلمفرسایی کرده باشم  !

البته من یه مهمونی کوچولوی تولد که خونواده خودم و همسری شرکت داشتن رو روز پنجشنبه یا بهتر بگم پنج شنبه شب ترتیب دادم .

جای همگی خالی خیلی خوش گذشت ! کادوهای خوب هم گرفتم که از همه تشکر می کنم ! به خصوص از همسری که برای برگزاری این مهمونی خیلی کمکم کرد .

ایشالا جبران کنم !

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت   توسط یاسی   | 

اول از همه سلام و بعد هم سال نو همگی تون مبارک !

امیدوارم سال خوب و پر برکتی در کنار خونواده هاتون داشته باشین .

از ما هم خبری نیست ! همه چیز خوبه و خدا رو شکر بر وفق مراد . امسال اولین سال تاهل بود در کنار سفره هفت سین . امسال بعد از ۳ سال اولین سالی بود که با آرامش تمام ثانیه ها رو در کنار همسری برای رسیدن سال جدید می شمردم .

سال تحویل هم مثه خیلی از لحظات دیگه پر بودم از حس آرامش و شادی .

تعطیلات عید در کل خوب و خوش گذشت . بیشتر خونه مامان همسری اتراق کرده بودیم . دائی از فرنگ برگشته همسری هم دلیل مضاعفی بر این کنگر خوردن و لنگر انداختن بود !

خلاصه اینکه به شکر خدا از همه شرایط راضی هستم ، می مونه خورده بحث هایی که باز به عمقش که فکر می کنم می بینم براستی نمک زندگی هستن ! تو اندک لحظات دلخوری بیشتر قدر لحظات سرشار از دوست داشتن و آرامش رو می دونم و به واقع برای هر ثانیه اش هزاران بار خدا رو شکر می کنم .

امیدوارم امسال ، سال خوبی برای همه و من باشه .

از خدا می خوام به همه از جمله مادر من سلامتی داده بشه . مامانم مدتیه که چشمش ناراحته و مدام در حال استراحته .

برای خودم و همسری هم یه دنیا آرامش می خوام که هیچ نعمتی بعد از سلامتی به پای آرامش نمی رسه .

بعد از تاهل چند بار هم مهماندار شدم که خیلی خاطره انگیز بود برامون .

راستی عکس و فیلم هامون رو هم کمی قبل از پایان سال گرفتیم . انصافا عالی بود و من هر بار که عکسارو می بینم ( تقریبا هر روز ! ) هزار بار دست مریزاد به خانم و اقای عکاس می گم !

تابلوی بزرگمون رو هم که از عکسای باغ هست  تو هال خونه به دیوار زدیم که هر بار می بینیم به قول همسری یه دنیا آرامش رو بهمون منتقل می کنه !

فعلا عزت زیاد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت   توسط یاسی   | 

فکر می کنم که این پست آخری باشه که تو سال جاری می نویسم .

امسال برای من سرشار از اتفاقات جورواجور و خوش یمن بود . یکی شدن من و همسری بعد از سه سال ! حال خود حدیث مفصل بخوانید از این مجمل !

امسال تو جریان درست کردن آشیونه کوچیکمون تجربه های زیادی رو بدست آوردم که همشون برام مقدسن ، چه خوبش و چه بدش .

اتفاقایی که امسال برام افتاد بیش تر از پیش منو شاکر خدا کرد ، ایمان دارم که خودش همه انسانها رو تا سر منزل مقصود حمایت می کنه .

امیدوارم سال آینده برای همه و بعد برای من و خونواده ام سال خوبی باشه . سالی پر از شادی و سلامتی . چرا که سلامتی مهمترین رکن زندگیه .

راستی دوست جونا این روزا مامانم کمی کسالت داره که ازتون می خوام خیلی براش دعا کنین تا سلامتی اش رو بدست بیاره .

دیگه اینکه چیزی از خدا نمی خوام جز اینکه سایه پدر و مادر و تنها خواهرم و همچنین مهربان همسرم بالای سرم باشه و سال خوبی رو کنار هم شروع کنیم . سالی پر از برکت و خیر .

تا سال آینده خدانگهدار

عزت زیاد

عید همگی مبارک !

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت   توسط یاسی   | 

امروز داشتم قسمت مدیریت مطالب قبلی رو نگاه می کردم که دیدم اوه ه ه ه ه ه ه ! مدتهای مدیدی است که در این خانه مجازی مطلبی به رشته تحریر در نیامده است !

اوضاع خدا رو شکر بد نیست !می گذره !

این مسئولیت خانه داری و کار بیرون گاهی با هم تداخل ایجاد می کنه و حسابی رمق منو می گیره . این یکی از دلایلیه که من کمتر به نوشتن رو میارم .

البته داخل پرانتز بگم که هر روز به قسمت وبلاگ دوستان سر زده و نوشته های همه رو می خونم ! ممکنه این میون برای کسی کامنت نذارم

یکی از دلایل کند نویسی هم بر می گرده به مشکل بی پولی که مجبورم می کنه تا تو دوجبهه کار کنم برای کسب درآمد بیشتر !

خلاصه از اینها که بگذریم ، سال نو نزدیکه و باز من مثه همیشه پر از حس های مختلف می شم تو این روزا

البته امسال برام با هر سال دیگه فرق میکنه . گرچه سه ال هست که با همسری عید نوروز دارم ( به عنوان دوتا دوست ) اما امسال دیگه نقشمون شده دوتا همسر !

خیلی ذوق و هیجان دارم .

از اتفاقای مهم دیگه ای هم که تو این ایام افتاده جابجایی خونه پدریمه که برای ساخت و ساز تخیله کردن و به محل جدید اسباب کشی کردن .

ناگفته نماند که همسری تو این جابجایی خیلی خیلی کمک کرد که ازش ممنونم .

خیلی زود دوباره میام درباره حال و هوای دم عید و کارایی که انجام دادم و می خوام بدم می ویسم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت   توسط یاسی   | 

به نظرم هیچ مقیاس اندازه گیری نمی تونه لذتی رو که همسری امروز بهم هدیه داد رو اندازه بزنه !

به نظر شما جیم شدن از سر کار و زیر شرشر بارون رفتن دوتائی به یه سفره خانه سنتی و دیزی چرب و چیل خوردن می تونه چه حالی به آدم بده ؟

یه بار دیگه از ته دل قدردان خدا شدم برای اینکه منو در کنار همسی قرار داد که هنوز قلبم مثه روز اول براش می تپه !

همسری جونم ! ممنون از این همه شوری که دوباره تو دلم انداختی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت   توسط یاسی   | 

سلام ،

فکر کنم یه ماهی می شه که نیومدم اینجا چیزی بنویسم ، اما تو همه این مدت نوشته های خیلی از دوستان مجازی رو خوندم و کم و بیش از احوالاتشون مطلع بودم .

روزگار ما هم بد نیست . می گذره - به لطف خدا خوب هم می گذره .

مدام دارم تو زندگی مشترک با همسری چیزهای جدید رو تجربه می کنم بعضی هاشون اگه ناراحتم کردن در عوض چراغی برای آینده ام شدن و خوبی های این دوره هم مشوقی برای ادامه راه .

بااینکه پیش ازاین هم بهامور خانه داری اگاهی داشتم و کم و بیش انجامشون می دادم اما الان همه چیز یه رنگ و بوی دیگه ای داره که بخشی از اون رو مسئولیت پر کرده .

رابطه با خونواده همسری هم روز به روز بهتر میشه ، نه اینکه قبلا بد بوده ، نه . به قول همسری تازه دارن به عنوان عروسشون با من انس می گیرن و این کاملا محسوسه .

هفته پیش تولد همسری بود و من خواستم براش اولین تولد بعد از زندگی مشترکمون رو تدارک ببینم برای همین هم نهایت سعیم رو بکار گرفتم .

درسته که به علت خرابی اسانسور ساختمونمون خونواده همسری نتونستن بیان پیشمون و ما مجبور شدیم تمام اونچه که من برای این مهمونی تدارک دیده بودم رو ببرم خونه اونا و اونجا جشن بگیرم ، اما با همه این سختی ها خیلی همه چیز برام لذت بخش بود . به خصوص لحظاتی که خونواده همسری سر میز غذا از هنرنمائیی های اینجانب تشکر و تمجید می کردن !

مهم برای شادی همسری بود و اینکه متوجه بشه تمام این کارا برای خوشحال کردن اونه .

این هفته قراره خونواده خودم بیان خونمون . که از حالا تدارک غذاهای اون مهمونی رو هم دیدم .

خبر دیگه این مدت زمان غیبت اینه که اسممو کلاس ورزش نوشتم می خوام اگه خدا بخواد تا عید چند کیلویی وزن کم کنم .

دیگه اینکه باید خیلی فوری فوتی هم اسممو برای کلاس یاداوری رانندگی بنویسم . چون این قضیه دیگه داره حیثیتی میشه .

فعلا همین

ایشالا بزودی میام و دوباره می نویسم و از غیبت کبری در میام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت   توسط یاسی   | 

بعد از مشهد، سفر همراه همسری به اصفهان یه مزه دیگه ای داشت .

اصفهان زیباتر و دیدنی تر از پیش به چشمم اومد .

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت   توسط یاسی   |